بسیجی تو را می شناسم...

بسیجی تو را می شناسم

ازان زمانی که برای رفتن به جبهه اصرار می کردی ولی  فرمانده تلاش

می کرد تورا قانع کند که هنوز برای رسیدن به شرایط اعزام یک سال دیگر باید صبر کنی ولی تو از شوق جبهه تاریخ تولدت را تغییر می دادی تا بتوانی رودتر به جبهه اعزام شوی

بسیجی تو را می شناسم

از ان روزی که با ترک میز و کتاب و دفتر و مدرسه شاگرد مدرسه عشق شدی و با اسلحه ای به اندازه قامتت مشق شهادت می کردی

بسیجی  تو را می شناسم

از مناجات عارفانه ات ازتلاشهای خالصانه ات ازرزم جاودا نه ات از نحوه زندگی و خانه ات

بسیجی  تو را می شنتسم

هنوز صدای مناجاتت گوشم را نوازش می دهد و صدای نوحه هایت دلم را تا پشت خیمه ای اتش گرفته  ال پیامبر در ان روز وداع اخر در سرزمین جانسوز نینوا پرواز می دهد

بسیجی تو را می شناسم

از ان روزی که  به ارزوهای دنیا و جهان خاکی پشت پا زدی و با حسین فهمیده ها  تانکهای دشمن را منفجر کردی و با عبور از میدانهای مین  و اروند خروشان در دل شب

صدامیان را به ناله و زاری انداختی وسنگر های مستحکم و بتنی انان را مثل لانه عنکبوت  ویران نمودی و...

/ 0 نظر / 12 بازدید